عزیز دل مامان و بابا، ساریناعزیز دل مامان و بابا، سارینا، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 22 روز سن داره

سارینا تموم هستی مامان و بابا

تعیین اسم

گلم، من و بابا محمد در مدتی که توی دلم بودی هیچ وقت به دنبال تعیین جنسیت تو نبودیم. و فقط سالم و صالح بودن تو برایمان مهم بود. من حدیثی را از حضرت محمد (ص) شنیده بودم که: اولین هدیه و عطای هر یک از شما به فرزندانتان ، نام نیکو و اسم خوب و زیبایی است که به او اختصاص می دهید. من و بابا محمد به دنبال یک اسم زیبا و معنی دار بودیم که بعد از یک سری بررسی ها تصمیم گرفتیم که اگر دختر باشه سارینا و اگر پسر باشه محمد سبحان قرار دهیم که معنی هر دو پاک و منزه است. و خداوند لطف بی کرانش را شامل حال من و بابا کرد و دختر عسلی به نام سارینا را به ما هدیه داد...................   خدایا ازت ممنونم..................... ...
13 شهريور 1390

سیسمونی سارینا جون

عزیزم،درتاریخ02/12/89 مامانی منیژه ،سیسمونی رو که برای نوه گلش خریده بود به خونمون آورد. من و بابا محمد شب قبلش ،اتاقت را تمیز کرده بودیم، عروسک هات رو آویزان کردیم و ماه وستاره های اتاقت رو هم چسبوندیم .آن روز عقد دایی محمد و زن دایی میترا هم بود بعد از محضر و خوردن صبحانه در خونه عزیز اقدس ،سیسمونی روبه خونه مون آوردند .عمه احترام و فاطمه و عمه فرشته هم بودند، همه خوشحال بودند چون دیگه داشت بوی سارینا تو خونمون احساس می شد.دست مامانی منیژه هم درد نکنه که خیلی زحمت کشیده بود تا سیسمونی خوشگلی رابرای نوه گلش آماده کنه . چند تا عکس از اتاقت رو که بابا محمد زحمت کشیده برایت می گذارم تا ببینی و تو هم مثل ما لذت ببری. ...
13 شهريور 1390

بستری شدن غیر منتظره

در ماه هشتم حاملگی، من و بابا محمد با کلی ذوق و شوق به سونوگرافی رفتیم که جنسیت توی وروجک را بدونیم ولی در کمال ناباوری، دکتر گفت که آب دور بچه کم است و اگر کمتر بشود باید سریعا بچه را از شکمت در بیاوریم و باید بستری بشوی تا تحت نظر باشی .          گلم، 3 شب در بیمارستان بستری بودم و به گفته دکتر به قدری آب خورده بودم که داشتم می ترکیدم.تمام 3 روز را مامانی منیژه بالا سرم بود، خیلی خیلی خسته شده بود ولی هیچی نمی گفت (الهی فداش بشم که تو این 9 ماه هر نوع سختی رو برای سلامتی من و تو به جون خرید....) خلاصه به خاطر نی نی مون تا تونستم، صبحانه و ناهار و شام آب و خاکشیر و هندوانه خوردم. خیلی...
8 شهريور 1390

این همه سختی ارزشش رو داشت...

  عزیزم، از وقتی که تو دلم اومدی، خیلی اوضاع سختی رو تحمل کردم. در ماه دوم و سوم حاملگی ویار خیلی شدیدی داشتم و دائما حالت تهوع داشتم (3، 4 کیلو وزن کم کردم) و این حال بدم با دفاع پایان نامه ام برخورد کرده بود. خیلی خیلی خیلی برایم سخت بود و تنها چیزی که به من امید می داد ، حضور وجود پاک تو در من بود... خیلی خیلی از بابا محمد ممنونم که اگر زحمت های او نبود ، شاید تو الان نبودی، واقعا وضعیت منو تحمل می کرد.طوری بود که تمام ایام هفته خونه مامان منیژه بودم و مامانی از من پرستاری میکرد. و در تمام کارهایی که مربوط به دفاع پایان نامه ام بود، بابا محمد من رو تنها نگذاشت و مثل یک کوه پشت سرم بود و شاید هر مرد دیگری بود نمی توا...
8 شهريور 1390

اولین سونوگرافی

من و بابا محمد در 15/6/89 اولین باری بود که به سونوگرافی رفتیم ، حالم خیلی بد بود    . بعد از سونوگرافی مشخص شد که یک هفته دیگر، تو 2 ماه میشه که تو دلم اومدی. توی صفحه مانیتور اونجا، تکون تکون های قلبت را می دیدم. پس دیگه قلب تو در کنار قلب من شکل گرفته بود  و باید از این به بعد با تمام وجودم ازت مراقبت می کردم تا کم کم بزرگ بشی.    بعد از سونوگرافی، بابایی کلی شیر و پسته و از این چیزهای تقویتی خرید ولی چون خیلی حالم بد بود، لب به هیچ کدام نزدم. عکس اولین سونوگرافی ات را برات اینجا می گذارم که ببینی تو دل مامانت چه جوری بودی!!!!!!!          الهی مام...
8 شهريور 1390

آرامش...

اولین بار که صدای قلبت رو شنیدم، سه ماه بود که تو دلم بودی.... من و بابا محمد به مطب خانوم دکتر رفتیم. خانوم دکتر گوشی رو روی شکمم گذاشت و بعد از مدتی صدای قلب کوچولوت که مثل تیک تیک ساعت تند میزد، توی مطب پخش شد........... ناگهان خنده ای روی لبهای بابا محمد نقش بست و صدای قلبت به من آرامش خاصی رو منتقل کرد که فکر میکنم فقط مامانی ها میتونن حرف من رو درک کنند............ خلاصه اون شب با شنیدن صدای قلب تو کلی حال کردیم و تا مدتها دائما صدای قلبت توی گوش من و بابا محمد بود... ...
8 شهريور 1390

دارم مامان میشم...

من چند روزی بود که به حاملگی ام مشکوک شده بودم، بالاخره من و بابا در روز ١/٦/٨٩ که ١٢ امین روز ماه رمضان بود به آزمایشگاه رفتیم و بعد از یک ساعت مشخص شد که جواب آزمایش مثبت است و من دارم مامان میشم......... من و بابا محمد خیلی خوشحال بودیم و داشتیم بال در می آوردیم که ثمره عشق مان در حال اومدن است  .بعد از جواب ازمایش کمی در پارک قدم زدیم و بعد از خریدن شیرینی به خونه ی بابا جونی رفتیم و با شنیدن این خبر، خیلی خوشحال شدند و افطاری هم خونه ی عزیز اقدس بودیم که با شنیدن این خبر همگی خوشحال شدند و به من و بابا محمد تبریگ گفتند. آخ جون دیگه قلب نی نی مون کنار قلب منه.......................     ...
6 شهريور 1390